ساز مخالف نزن ، نغمه ی نو نخوان ، آن باش که آنها می گویند ، به خودت نگاه نکن ، چشمانت را ببند و به دنبالشان برو...
کورید شما نمی بینید؟؟؟ البته که کورید ، همه جا تاریک و سیاه است ، غبار غم تا قوزک پایمان بالا آمده ، از زندگی جز این ممد حیات و مفرح ذات چیزی نمانده اینم بگیر و جانمان شاد کن... آن سعادت دنیا و آخرت ، آن هم نشینی با نیکان ، آنهمه حرفهای خوب کجاست پس؟ نکند ما اشتباهی هستیم؟
آدم های زیادی... بله ما زیادی بودیم... جایمان اینجا نبود ، دلمان خوش نشد ، سرمان سلامت نبود ، هیچ چیزمان به هیچ چیزمان نیامد ، ما زیادی بودیم ، هر جور حساب کردیم همرنگ این جماعت شدن در توانمان نبود... یا عقب بودیم ، یا جلو زدیم ، و همیشه مورد خشم و نفرت زنده ها بودیم...
در این دیار زنده ها این ما ایم که زیادی هستیم . . . .
آخیش...! چه حالی داد خوابیدن ! تمام زمستون رو خواب بودم ...! حالا بیدار شدم . منم مثل طبیعت عوض شدم ، دیگه مثل قبل فکر نمی کنم ، یه آدم دیگه شدم ... .
در آینده سعی می کنم بیشتر بیام و بنویسم .
الان نصفه شبه ...! یکی دوتا دی وی دی فیلم گرفتم ، می خوام اونارو ببینم و بعدش باز بخوابم و فردا بعد از ظهر احتمالا بیدار شم.
شب بخیر...
عجب روزگاریه . . . .
هر روز که می گذره بیشتر به معنی این جمله دقت می کنم که : تو همانی که می اندیشی !
و حالا دارم می فهمم که این جمله یه اشکالی داره ، اینکه تو اگه زیاد بیاندیشی که این نیستی و کسه دیگه ای هستی که این مشکلات هیچ ربطی به اون نداره ، کم کمش ۲ شخصیتی می شی ، مثل من .
این روزا کارم شده خوابیدن . نمی دونی چه لذتی داره . . . یه قرص می خوری و می ری تو تخت خواب به تمام رویاهات فکر می کنی و می خوابی . . . فارغ از هر غم و غصه ، هی با خودت می اندیشی که تو همونی که داری می اندیشی . . . پس خودتو یه آدم خوشبخت تصور می کنی با همه اون چیزایی که دوست داری ، توی خواب هر کاری که دوست داری بکنی و در واقعیت نمی تونی بکنی ، خیلی راحت انجام می دی ، دیگه کم کم اونقدر برات لذت بخش می شه که یه وقت می بینی نزدیک به ۴۰ ساعت یه سره خوابیدی و کلی حال کردی اصلاً وقتی بیدار می شی انگار این دنیا برات غریبه انگار این دنیا خوابه و اون دنیا بیداری شایدم اثرات این قرصا باشه اما هرچیه خیلی عالیه بهترین تجربه زندگیمه حالا من همونم که دارم می اندیشم . . . دیگه نه دلت می خواد بیدار شی نه حال داری بری دانشگاه بری پیش دوستات ، بیای نت ، فقط دلت می خواد بخوابی . . .
خوابای خوب ببینی ، از همونا که من میبینم .
فکر کنم ۸ روز از ماه رمضان گذشته . توی این ۸ روز خیلی سعی کردم که خودم رو به خدا نزدیک کنم اما ، نمی دونم چرا همچین خودم رو نزدیک نمی بینم ، شاید یه چیزی توی وجودمه که نمی ذاره به خدا برسم ، سر نمازم مثل قبلاً حال نمی کنم انگار حس می کنم خدا از من ناراحته .
یادش بخیر . . . تقریباً ۱ ماه یا ۲ ماه پیش بود ، یه شب جمعه مثل همین امشب ، اونقدر احساس تنهایی می کردم ، اونقدر احساس گناه می کردم ، اونقدر می ترسیدم ،که حتی به عینه می دیدم خدا به من پشت کرده ، حاضر نیست صدام رو بشنوه ، هیچوقت اونقدر خودم رو تنها حس نکرده بودم ، زمین و زمان به خاطر اون گناه بزرگ از من رو برگردونده بود ، قرصهای آرام بخش دیگه آرومم نمی کرد ، خیلی می ترسیدم ، خیلی . . .
رادیو رو روشن کردم ، دعای کمیل داشت شروع می شد ، تا اون مداح گفت : بسم الله الرحمن الرحیم . . . بغض من هم ترکید . . . اون صدایی که از گلوم در نمی اومد شروع به ناله کردن کرد ، دیگه خودم نبودم ، نمی دونم چه حسی بود ، اون شب من خودم نبودم انگار یه نفر دیگه داشت برای من طلب بخشش می کرد ، انگار یکی دیگه داشت برای آمرزش من اشک می ریخت ، از حال رفته بودم ، حس کردم خدا دلش برای من سوخت ، تنهایی من رو دید ، سرگردونی و فلاکت من رو دید ، دید که دارم از فشار این همه گناه خفه می شم ، خدا دلش برای من سوخت و من اشک می ریختم و دیگه هق هق امانم رو بریده بود ، سیل اشکها بند نمیومد ، شونه هام می لرزید ، ناله ها دست من نبود .
بخشیده شدم ، آروم شدم ، اولین شبی بود که بدون نیاز به هیچ قرص ضد ترس و اضطراب راحت به خواب رفتم ، سبک شده بودم ، دیگه تنها نبودم ، با اینکه هیچکس پیشم نبود ، اما حضور خدا رو حس می کردم ، اولین باری بود که می خندیدم ، شاد بودم ، بعد از اون روزهای سیاه ، سفیدی رو دیدم .
حالا هم انگار برگشتم به اون روزای سیاه . . . توی این روزهای عزیزی که بیش از هر وقت دیگه دوستشون دارم ، باز احساس دوری میکنم . . . باز می خوام اشک بریزم و نمی تونم ، می خوام با خدا حرف بزنم و نمی شه ، انگار چیزی بین من و اون قرار گرفته که نمی ذاره صدام به گوشش برسه . این دیوارها دیوارهایی هستن که از کناهان کوچک و بزرگ ساختم و حالا بین من و خدا رو پر کردن . امشب وقتشه که این دیوار سیاه رو بشکنم و فریاد بزنم : خدایا آخه من که جز تو کسی رو ندارم . من یه لحظه بدون تو نمی تونم زنده بمونم ، خدایا من ضعیف تر از اونم که بتونم بی حضور تو در کنارم نفس بکشم ،
خدایا من هرچه بد می کنم ، به این امیده که تو خوبی ، تو بخشنده ای ، خدایا حالم رو که می بینی این چند روز هرچه نماز می خونم قبول نمی کنی هر چه کتاب حقت رو می خونم توجهی نمی کنی ! خدایا . . .
من رو ببخش ، هر چه بد کردم به خودم کردم ، خدایا تو که به حرف زدن من نیازی نداری ، اما می دونی که من چقدر به توجه تو نیاز دارم ، خدایا باز هم بد کردم و پشیمونم ، باز به من توجه کن ، من بنده ی ضعیف و حقیر و ذلیل تو هستم که از همه جا در مونده ام ، تو هم منو از در خونت برونی ، به کجا پناه ببرم؟نگذار به اون روزای سیاه برگردم که دیگه تحمل ندارم ، تاب دوری از تورو ندارم ، هیچ کجا جز پیش تو پناهی ندارم ، فقط دست تو می تونه منو از این پرتگاه بالا بکشه ، خدایا دست ناتوان من رو بگیر و نجاتم بده ، نجاتم بده که با پاهای خودم به این پرتگاه اومدم و حالا نمی تونم به تنهایی برگردم ، بی کمکت تو من نابودم ، کمکم کن خدا ، منو نجات بده ، منو ببخش ، منو ببخش.
یا ارحم الراحمین . . .
حالا از اون ور اگه تند تند آپ کنی ، خب مطالبت آبکی می شه دیگه ! باز بازدید کننده ی جان سر خورده می شه و می گه : "واقعاً چرا من اومدم اینجا؟ "
خلا صه اینکه اینهمه ما خودمون رو می کشیم و صبح تا شب دنبال سوژه ایم واسه نوشتن ، که بازدید کنندگان جان بیان و سر بزنن و نظر بدن و ما کلی کیف کنیم . نمی دونم چرا اینقدر خوشحال می شیم که یه نفر میاد و نظر می ده تو وبلاگمون ، حتماً دلیل روانشناختانه داره که من نمی دونم ، ولی می دونم که صبح تا شب فکر و ذکرمون اینه که چه جوری می شه بازدید کنندگان جان رو کشیدشون طرف وبلاگمون .
از طرفی بازدید کننده ی جان زیاد دوست نداره که تو ، پستهای طولانی بذاری ، چون اون بنده خدا اومده همینجوری یه نظری بده که تو هم بری تو وبلاگش یه نظری بدی و البته هم زمان با وبلاگ تو دست کم هشتا وبلاگ دیگه رو باز کرده و داره تند تند می خونه و نظر میده و دعوت می کنه به وبلاگ خودش ، اما این بازدید کننده ی جان نمی دونه که تو چقدر علاقه داری بنویسی و دلت نمی خواد اصلاً مطلبت کوتاه باشه ، اما چه می شه کرد ؟ هدف ما جلب رضایت بازدید کننده ی جان است و بس .
خیلی خب بازدید کننده ی جان ! واقعاً خوشحالم که اینجایی ، نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم . ممنون می شم اگه یه ۷-۸ تایی نظر بدی !
آهان یه چیز دیگه الان کاملاً اتفاقی فهمیدم که یک سال از تاسیس این وبلاگ می گذره ! به جان . . . اتفاقی فهمیدم ، اصلا منتظرش نبودم .
خداحافظ بازدیدکننده ی جان .
ما ملتی فراموش کاریم ، هم خوبی رو زود فراموش می کنیم هم بدی ها رو .
ما معمولاً اگه از چیزی بدمون بیاد ، رومون نمی شه اینو بروز بدیم و در خودمون نگه می داریم و لبخند می زنیم .
اگه هم به چیزی ابراز علاقه کنیم چه شدید چه خفیف در ناخدا گاهمون می دونیم که دیگه با این پدیده ی خوشایند روبرو نخواهیم شد ! چون به زور ازمون می گیرنش و ما باز لبخند می زنیم .
ما وقتی سوار تاکسی می شیم (صندلی جلو ) یه حسی بهمون می گه که دیگه کسی سوار نخواهد شد ، اما چند لحظه بعد می بینیم این حس توهمی بیش نبود و داریم به شدت له می شیم و موقع پیاده شدن همیشه کرایه ای بیشتر از کرایه ی خودمون می پردازیم که علتش رو هیچ کدوممونم نمی دونیم اما انگار اینو می دونیم که نباید چیزی بگیم و لبخند می زنیم و می ریم .
تیم ملی ما بازی داره . بهترین تیم تاریخ فوتبال این مملکت رو همیشه از اون اول تا الان داشتیم و همیشه هم بچه ها با غیرت و تلاش زیاد بازی کردن و البته انصافاً ،همیشه همه هم ازشون حمایت کردیم ( مبادا به روحیشون لطمه وارد شه ، انگار تیم شعرا و هنرمندان لطیف الروحیه رو داریم حمایت می کنیم) ولی خب همیشه باختیم و همیشه گفتن اون قدیما ما اول شده بودیم یا برده بودیم ، اما ما هیچوقت ندیدیم و همچنان لبخند می زنیم .
همه چیز گرون شده ، کلی وقته گوجه فرنگی نخوردیم ، و رئیس جمهور زیبایمان می گوید : گرانی شایعه ای بیش نیست ! ما نمی گیم دروغ می گه ، چون بلد نیستیم ، می گیم شاید ما اشتباهاً همش زیاد پول می دیم یا گوجه فرنگی هست و ما نمی بینیم پس سعی میکنیم درست پول بشماریم و چشممون رو باز کنیم و باز هم لبخند بزنیم .
بنزین سهمیه بندی شده . همه مون ناراضی هستیم ، همه چیز خراب شده ، فکر و ذکرمون شده بنزین ، شبها کابوس می بینیم که کارت سوختمون رو تو جایگاه جا گذاشتیم ، روزا دچار توهم می شیم که اه! ۱۰۰ لیتر اضافه شد به سهممون ، ولی فقط توهمه. میگن این به نفع ماست . اصولاً استرس ، پرداخت هزینه های زیاد ، اتلاف وقت و انرژی روانی ، نگرانی و تشویش به نفع ماست . ما ، اینهمه آدم شاید نمی دونیم چی به نفعمونه ، حتماً به نفعمونه دیگه ، باز با چشمی گرد به عدد روی نمایشگر تلمبه جایگاه سوخت که باقی مونده ی سهمیه مارو نشون می ده نگاه می کنیم و . . . لبخند می زنیم .
توی دانشگاه می خوای بری واسه انتخاب واحد ، می بینی کلاس دخترا از کلاس پسرا جدا شده ، یه کم فکر می کنی که چی شده؟ هر چی فکر می کنی جوابی پیدا نمی کنی ، می ری از مسئول آموزش می پرسی و می گه : قبلاً هم اینجوری بوده ، یکی دو ترم جدا می کنیم تا ببینیم چی می شه ، و تو لبخند می زنی و منتظری ببینی چی می شه!
همین روند رو ادامه بدین و به یاد داشته باشید که :
ایرانی ، لبخندت فراموش نشه . قربون لبخند همه ی ایرانی ها .
واژه ی عجیبیه ، اما اثرش تو زندگی عجیب تره .
وقتی هر روز وضعت بدتر از روز قبله و هیچوقت به اون چیزی که می خوای نمی رسی تنها چیزی که باعث می شه به این تلاش بیهوده باز ادامه بدی همین امیده . . .
تین امیده که سبب می شه ما بگیم : از این به بعد ، از امروز ، از فردا ، از هفته ی دیگه ، از ماه آینده و یا از سال دیگه . . . اینا یعنی اینکه ما امید داریم ، امیدواریم که این وضعیت تغییر کنه و این تنها دلیل زنده بودن ماست .
شما ها رو نمی دونم ، اما من همیشه امیدوار بودم که فردا از امروز قشنگ تر باشه ، اما همیشه در حسرت دیروز بودم . نمی دونم چرا آدما هرچی بزرگتر می شن مشکلاتشونم بزرگ می شه ، شادیشون کم میشه و غصه هاشون فراوون . . . شاید قانون حیات اینه ، اینکه تو هر چه بیشتر بفهمی بیشتر رنج می بری ، هر چی بیشتر محیط پیرامون خودت رو بشناسی بیشتر درش غرق می شی ، اما باز با اینکه می دونی فردا وضعیتت بدتر از امروزه همچنان امیدواری ، با شوق و ذوق از خواب پا می شی تا اون روز رویاییت رو شروع کنی و اونوقت می بینی که مشکلات دیروز که سر جاشونه هیچ ، مشکلات جدیدی هم لحظه به لحظه بهشون اضافه می شه و تو همچنان امیدواری به فردا . . .
البته شاید این امید ها در یه مقطع هایی جواب بده اما در کل می بینی که چیزی عوض نشده و تو همون آدم سابقی ، کارت شده غصه خوردن و آه و ناله کردن و همواره هم احساس گناه می کنی که این آخری دیگه واقعاَ محشره !
اما باز امیدواری و منتظر تغییر . . . تنها فایده اش همین نفسیه که می کشی ، چون اگه امیدوار نبودی قطعاَ ایننفس رو تو سینت حبس می کردی و دیگه بیرون نمی دادی ، مثل خیلی ها که دیگه امیدی نداشتن و به همین خاطر زندگی رو ترک کردن که به نظر من اونا هم واقع بین بودن و هم پر جرئت !
به هر حال امید بزرگترین جادوگر همراه انسانهاست ۷ بزرگترین دلیل زنده موندن خیلی از ما ها و بزرگترین نعمت خدا از نظر بعضی ها .
به امید فردایی زیبا تر از امروز.
توی این پست می خوام همین رو بگم که چرا ما توی مملکت خودمون حق انتخاب نداریم؟ اولاّ اینو از ترس خودم می گم که من نه سیاسی هستم نه وابسته به جایی ، فقط چیزایی رو که می بینم میگم و می پرسم و جواب می خوام. جواب قانع کننده ای که هرکس می تونه به من بده ، همین .
چرا من جوون حق ندارم نوع لباسم رو خودم انتخاب کنم؟ چرا خواهر من نباید لباسی رو که دوست داره بپوشه؟ چرا من نباید برنامه ی تلویزیونی مورد علاقه ام رو ببینم؟ چرا نباید خیلی از کارها رو که از نظر من موردی نداره انجام بدم؟ چرا باید اونی که من می خوام بر من حکومت کنه توسط یک عده صلاحیتش تایید بشه؟ اصلاَ اونا خودشون این صلاحیت رو از کجا آوردن که صلاحیت بقیه رو تایید کنن؟ چرا من از انرژی هسته ای متنفرم اما رییس جمهورم می گه این خواست همه ی ملت ایران است؟ چرا منو به حساب نمیاره؟ چرا وقتی به ظاهر من نگاه می کنن می گن این غرب زده است ، این عقل تو کلش نیست ، این خائنه ، این وطن فروشه؟ اگه فردا جنگی بشه من اولین نفری خواهم بود که از این خاک دفاع می کنم . . .
شاید بگی همه ی اینا قانونه ، قانونی که ما پذیرفتیم . اما موقع تصویب این قانون اساسی من کجا بودم؟
چند نفر از ما اون موقع بودیم و این قانون رو قبول کردیم که حالا باید طبق اون قانون رفتار کنیم؟ چرا یه جوری با ما رفتار می شه که انگار ما صلاح خودمونو نمی فهمیم؟ چرا جوری وانمود می کنن که انگار ما اصلا هیچی نمی فهمیم؟ چرا؟
چه اشکالی داره که من مثل فلان هنرپیشه ی هالیوود لباس بپوشم؟ چرا باید خواهر من جوری لباس بپوشه که دیگران به گناه نیفتن؟ مگه ما مسئول اعمال دیگران هم هستیم؟ مگه چه فرقی بین من با یه شهروند اروپایی یا امریکایی وجود داره؟ کی گفته که من باید مدل موهام ایرانی باشه؟ چرا من باید لباس ایرانی بپوشم؟ اصلا لباس ایرانی چیه؟ هر سلسله که تو این مملکت حکومت کرده یه نوع پوشش رو مد کرده حالا کدومش ایرانیه؟ چرا موسیقی غربی گوش دادن عین جنایت تلقی می شه؟
چرا خیال می کنن ما نمی فهمیم؟ چرا فکر می کنن ما حالیمون نیست؟ فردا این منم که باید واسه نسل بعد از خودم تصمیم بگیرم. مگه غیر از اینه؟ مگه امرو پدران و مادران ما برای ما تصمیم نگرفتن؟ مگه اونا نخواستن که ما امروز اینجوری زندگی کنیم؟ پس منم باید واسه فرزندانم تصمیم بگیرم . . .
ولی آخه این درسته؟ چرا نباید هیچ کس خودش برای خودش تصمیم بگیره؟
به قول یه دوست که می گه : همینه ! تو جوری زندگی کن که هیچوقت لازم نشه بگی چرا اینجوریه .
به امید شنیدن جواب قانع کننده . . . !
می شه که توی برنامه ی شما میون اون کارشناسا که ۲تاشون هم خواهرای خودت هستن دخترایی باشن که مثل اکثر دخترای جامعه ما زیر ابروشون رو برداشته باشن ، یا موهای صورتشون رو اصلاح کرده باشن و مقنعه شون یه کم بالاتر از خط وسط پیشونیشون باشه و احتمالاَ یه ذره از موهاشون معلوم باشه و لباسشون سایز خودشون باشه نه دو سه سایز بیشتر(مثل بازیگرای سینما حداقل) ؟ حتی اگر تواناییشون در اجرای برنامه و نقد فیلم خیلی بیشتر از همکارای شما باشه. . . ؟ آیا اونا هم اجازه شرکت در به اصطلاح برنامه ی خودشون رو دارند؟ جواب رو می دونم و می دونم که تو هیچ نقشی در این باره نداری ولی نخواه که باور کنیم که همکارای تو فقط به خاطر تواناییشون اجازه ی حضور در همچین برنامه ای رو پیدا کردن و وضع ظاهریشون هیچ تاثیری در این رابطه نداشته بلکه به نظر من حتی برعکسه !
به هر حال قصد توهین یا تمسخر ندارم و می دونم که اینا هیچ ربطی هم به تو و دوستات نداره ، به هر حال اونا هم از بچه های همین جامعه هستن اما در اقلیت هستن .شاید اگه خودت هم می دونستی که داری چی کار می کنی یا اون همکرات اینو می دونستن وضع فرق می کرد ، درسته که شما فقط تلاش می کنید که یه کار مثبت و یا فرهنگی بکنید اما نفس امر این نیست ، و شما هم هیچ نقشی در اون ندارید.
به هر حال ما مردم این مملکت داریم به شدت در رسانه ای که تمام هزینه هاشو خودمون می دیم سانسور می شیم . . . که اینو به راحتی می شه با یه مقایسه ی ظاهری بین اجتماع و رسانه مشاهده کرد . من وقتی هیچوقت توی تلویزین یه آدم شبیه خودم و آدمای اطرافم نبینم هیچگاه نمی تونم با اون رسانه ارتباط برقرار کنم ، وقتی می بینم ظاهر شرکت کننده های توی برنامه ی نوجوانان شبیه هیچکدوم از نوجوونای دوروبرم تو این اجتماع نیست چطور می تونم اون برنامه رو نگاه کنم و باهاش ارتباط برقرار کنم؟
به هر حال نمی شه از شما توقعی داشت ، اما حضور شما در اون برنامه و خیلی های دیگه در دیگر برنامه های تلویزیون یعنی سانسور ما و اکثریت مردم این جامعه ، به طوری که خیلی از ما به خودمون می گیم نکنه ما وجود نداریم . . . ؟ اما تا نگاهی به دور و برمون می اندازیم میبینیم که نه اینطور نیست ! ما هستیم ، خیلی بیشتر از بقیه ، اما سانسور می شیم . چراش رو نمی دونم .
خوشحال می شم نظر همتون رو بدونم .
به علت تغییر در روحیات ، اعتقادات ، باورها و روش زندگی نویسنده ی این وبلاگ که خودم باشم ، اینجا تا اطلاع ثانوی که مدتی نا معلوم ولی حتما کوتاه است ، تعطیل می باشد تا تصمیم جدیدی پیرامون محتویات آتی این وبلاگ اتخاذ گردد.
با تشکر ، منتظر نظرات و راهنماییاتون هستم . . . !
گذشته رو فراموش کنید و به آینده بنگرید !
احساس می کنم این چند وقته اونقدر توی جاده ی زندگی با چشم بسته تخت گاز رفتم که خودمم نمی دونم کجام ... دورو برم حسابی برام غریبه ، همه چیز اینجا وحشتناکه ، اما می تونم اینو حس کنم که خیلی دور شدم از اون راه اصلی که قصد طی کردنش رو داشتم . نمی دونم کی و کجا وارد این فرعی شدم ، نمی دونم کی و کجا از مسیر خارج شدم ، فقط می دونم که اشتباه اومدم، می دونم که راه اینجا نیست...! حالا دیگه چند وقته که دارم کند راه می رم ، خیلی وقته که دارم به دوروبرم نگاه می کنم و احساس غریبی می کنم خیلی وقته که دیگه فقط صدای پای خودم رو می شنوم ، خیلی وقته که دارم دنبال خودم می گردم . اصلاً انگار خودم رو هم همون اول این فرعی جا گذاشتم و با سرعت تا اینجا اومدم، همه چیزم رو جا گذاشتم همه چیز، فقط سیاهی مونده و سیاهی... . از کنار همه ی چراغها گذشتم از کنار همه ی خروجی ها گذشتم همین چند وقت پیش بود که یه جا همین نزدیکیها یه شهر نورانی دیدم، چه نور خیره کننده ای بود ، چقدر اونجا شلوغ بود با این که چشمای مردمش پر اشک بود اما چهره هاشون خندون و سبک بود ، انگار داشتن واسه مظلومیت یه عده اشک می ریختن ... اشک غم نبود ، اشک تحصین بود، ، منم خواستم نزدیک شم ، منم گریه ام گرفته بود ، اما از اینجا ، توی این تاریکی نمی تونستم در بیام ، رو بر گردوندم ، خودمو زدم به بی خیالی ، ولی انگار اونی که تمام مردم اون شهر براش گریه می کردن ، اونی که حتی فرشته های آسمون براش اشک می ریختن ، دستشو به سمت من دراز کرد ، من نگاش نکردم ... . صدام کرد، بهش اعتنا نکردم ... صدای اشکاشو شنیدم ، هم اشک خودشو هم نزدیکانش ... همشون منو نگاه می کردن و من دور می شدم ، حالا اونقدر دور شدم که... .
باید برگردم ، باید برگردم و هر چیز که توی این راه از دست دادم ، پیدا کنم ، باید برگردم و هر جور شده آدمای اون شهر رو پیدا کنم ، باید آزاین تاریکی در بیام ... .
کمکم کن ای شاه شهر نور ، کمکم کن یا حسین... .
روزام با هم فرقی ندارن،همشون سیاه وتاریکن،همشون تکراری و غمگین. شکایتی از زمین و زمان ندارم ، گله ی من از خودمه... از اینکه اینقدر ضعیف و رنجورم، از اینکه دیگه خندیدن و خندوندن رو فراموش کردم ، از اینکه غرق شدم ،توی خودم غرق شدم ، تو یه باطلاق پر از چرک و کثافت دارم دست و پا می زنم و هر لحظه پایین و پایین تر می رم، از اینکه این همه دست به سمتم توی اون باطلاق دراز شده و من هیچ تلاشی نمی کنم اونارو بگیرم ،وخودمو غرق شده می دونم اینکه این همه اتفاقات کوچیک و بزرگ زیبا دوروبرم می افته و من بدون لذت بردن ازشون ، از کنار همه ی اونا می گذرم. از این روح کثیف و آلوده ی خودم خسته شدم، همین روحی که یه روز پاکی و لطافتش رو با تمام وجودم حس می کردم و حالا اونقدر سیاه و کثیف شده که دیگه واسه خودم غریبس واز دیدنش وحشت می کنم .آره ،حالا دیگه همه چیز فرق کرده ، هیچی مثل قبل نیست . دلم واسه خودم تنگ شده، واسه اون روزای خوب دلم خیلی تنگ شده ، دیگه نمی تونم ادامه بدم ، دیگه خسته شدم از سیاهی ، خسته شدم از این بوی تعفن ، از این بی هودگی از این فکرای احمقانه از این شبا و روزا که مثل برق میان و می رن ، خسته شدم از خودم که نتونستم خودمو نجات بدم ، می خوام دست و پا بزنم ، نمی خوام پیش از شروع هر نبردی از قبل بازنده باشم می خوام تلاش کنم ، می خوام چنگ بزنم به شاخ و برگهای دور و برم ، می خوام این دستهارو بگیرم و با کمکشون جدا شم از اینجا جدا شم . می خوام دوباره روحم رو وصل کنم به اون سر چشمه ی اصلیش ، می خوام در این قفس هارو که دوروبرش ساختم باز کنم ، می خوام از بین این فکرهای سیاه رهاش کنم ، می خوام دوباره سفیدیشو ببینم ، می خوام دیگه نترسم، می خوام فردا اولین تغییر رو احساس کنم ، اولین پیروزی بعد از اون همه شکست بدون نبرد، اولین خنده، اولین فکر مثبت، می خوام فردا خودم باشم ، خود خودم، می خوام سفید باشم ... . یعنی می تونم؟ کمکم می کنی؟
برام دعا کن.
یا علی.
از تو هیچوقت نبریدم ، تورو از خودم می دیدم
پشت سر همه غریبه ، روبروم دیدم فریبه
اما فکر کردم کنارم...
شونه های یک رفیقه
داشتم اشتباه میکردم.
تو رفیق من نبودی ، من تا آخر با تو بودم...
تو از اولم نبودی
داشتم اشتباه می کردم...
که تموم زندگیمو من به دستای تو دادم
حالا اینجا تک و تننها... برگ خشک بی درختی، غرق بادم
نوش جونت اگه بردی
نوش جونت هرچی خوردی
تورو هیچ وقت نشناختم...
نوش جونم اگه باختم.
تو منو ساده گرفتی.
زدی رفتی مفتی مفتی
اما اون روز رو می بینم که به زانوهات می افتی...
تو به زانوهات می افتی...!
و علی علی بن الحسین ،
و علی اولادالحسین ،
و علی اصحاب الحسین .
به مناسبت این ایام وبلاگم رو سیاه پوش می کنم ، گرچه کاپشن خودم قرمزه و با همون می رم بیرون ولی قصدم بی احترامی به حسین نیست .
یا حسین.
ولی هر کاری نمی شه کرد.!
مگه نه؟
بالاخره بعد از ۲ سال ونیم... گوش شیطون کر ۷ قرآن به میون امروز تونستم مدرک قبولی
پیش دانشگاهی و دیپلم کاملم رو بگیرم
(خدایا شکرت). البته مایه بسی خجالت و شرمندگی برای خودم
و خبری خوش برای کسایی که احتمالاً منو دوست دارن که آقا بالاخره ما هم از این تاریخ به حول و قوه ی الهی (البته در صورت موافقت دانشگاه پیام نور ممسنی واحد کازرون) جزو جماعت میلیونی روشنفکر مشهور به دانشجوی این مملکت اسلامی شدیم
اگر خدا از ما بپذیرد ان شاالله... .
همین جا جا داره از اعماق وجود تشکر و قدر دانی خودم رو از مادرم ابراز داشته واز خداوند طول عمر با عزت براش مسئلت دارم
ان شاالله... که اگه مادرم و تلاش هاش نبود معلوم نبود من الآن توی کدوم پادگان این مملکت اسلامی در حال کلاغ پر رفتن بودم... .![]()
به هر حال این هفت خوان دیپلم به هر بدبختی بود به پایان رسید البته به خیر و خوشی . ان شاالله که خوان هشتم (ثبت نام دانشگاه ) هم به خیر و خوشی و با کمک خدا به پایان برسه و دیگه ....حالا تا خدا چی بخواد...
به هر حال برکات این ماه تا اینجا که مارو پیش خدا شرمنده کرده ان شاالله توفیق داشته باشیم بتونیم شکر نعمتهاشو بجا بیاریم که هرچه دارم از اوست.
در ضمن شیرینی همگی محفوظ.... ![]()
خداحافظ.
التماس دعا.
نمی دونم زندگی منو می خواد به کجا ببره٬ چه سرنوشتی دارم ٬ کاش خدا قبل از اینکه آدما به دنیا بیان یه لطف بزرگ بهشون میکرد و ازشون یه سؤال کوچیک می پرسید(استغفرالله) :
«می خوای به دنیا بیای؟»
نمی دونم اصلاْ شاید این حرفا به این خاطره که امروز احساس شکست می کنم٬ شاید اگه همه چیز روبه راه بود اینجوری حرف نمی زدم.
خسته شدم از این همه تظاهر٬ از اینهمه دروغ که به خودم میگم٬ از اینهمه امید و آرزوهای پوچ٬ از اینهمه بدبختی٬ از خودم ... خسته شدم.
حیف که ما خبر از آینده نداریم ٬ اصلاٌ به نظر من تمام بدبختی های دنیا به خاطر همین بی خبریه...اگه من میدونستم چند روز دیگه چی به سرم میاد چی می شد؟ حتماٌ میگی فلسفه ی زندگی به هم می ریخت! آخه کدوم فلسفه؟ کدوم زندگی ؟ زندگی که ما هیچ اختیاری در مورد شروعش و یا حتی چگونگیش نداریم پیرو کدوم فلسفه میتونه باشه؟
به هر حال... من با اینهمه ٬اعتقاداتی دارم که یکیش آدم بزرگیه بنام علی!
و حرفهاش برام حجته ٬ پس قبول دارم که نا امیدی بزرگترین گناهه... .
همچنان امیدوارم گرچه ممکنه باز هم پوچ در بیاد
یا علی.
این اولین باریه که شروع به نوشتن میکنم .
خیلی وقت بود دلم می خواست بنویسم اما نمی دونستم باید از چی بنویسم البته هنوزم نمی دونم فقط میدونم این عصر جمعه ای خیلی دلم گرفته و دلم می خواد داد بزنم ... دلم می خواد یه نفر اینجا بود و منو از این تنهایی در می آورد...
امیدوارم بتونم از این به بعد حرفای دلمو اینجا بزنم....
فعلا خداحافظ.

